تبليغاتX
Daisypath Wedding Ticker آقا گلی و خانوم گلی
 1

سلام!

سلامی چو بوی خوش یک روز قبل از عروسی!!!

از محبت همه تون ممنونم.باور کنید حس می کنم که لحظه به لحظه با منید.

سه شنبه شب مراسم حنابندون بود.جاتون خالی.خیلی با شکوه بود.و چقدر عالی که دو روز قبل از عروسی گرفتیم و تونستیم خستگی به در کنیم.من که فرداش گیج گیج بودم!

تمام پارکینگ و گل زدیم.یه چهاچوب بزرگ هم داشیم.تمام دورش رو با گلهای صورتی و برگ پوشوندیم و اون شد جایگاه من و آقا گلی.یه لباس پوشیده قرمز هم پوشیدم با شالش.که روش همه آیینه کاری شده بود.موهام رو هم با گل مریم درست کردم!وقتی آقایون رفتن شالمو برداشتم و یه لباس جینگیلی دیگه پوشیدم و کلی رقصیدم.

با آقا گلی یک عالمه رقصیدم.یه عالمه ناز کردم!همه می گفتن توکه می گفتی زیاد تمرین نکردی پس این عشوه ها از کجا اومد!دیگه انقد هیجانزده بودیم دو تایی که نفهمیدیم چطور می رقصیدیم!می گفتن نمی گی آقا دوماد چجوری تا دو روز دیگه تحمل کنه!

یک عالمه شادباش گرفتم.

مهمونای ما شام بودن و حدود ساعت 11 فامیلای آقا گلی اومدن.چه ظرف حنای خوشگلی درست کرده بودن.موقعی که می خواستیم حنا بذاریم کف دست هم دستمو باز نکردم!دستمو مشت کردم و بالا تکون دادم.دوباره می آوردم پایین تا آقا گلی می خواست حنا بذاره دوباره می بردم بالا! تا آقا گلی یه سکه گذاشت کف دستم!!! من دیگه دستمو باز کردم.بعدش هم که کف دست هم حنا گذاشتیم دستامونو زدیم به همو تو هم مشت کردیم و به همه نشون دادیم.ایشاللا که تا آخر عمر دستمون تو دست هم باشه. بعدش هم که به همه حنا دادیم من یه چیزایی دیدم زیر حنا!یه بسته کوچولو که سرش از زیر حنا اومده بود بیرون!دمشو گرفتم کشیدم بیرون یه سکه دیگه بود!!! دست آقا گلیم درد نکنه که عشق منه.همه اشک ریختن وقتی با آقا گلی می رقصیدم!عمه هام،عموم،خاله م!انگار همه مثل من هنوز باور نکردن!بعد هم آقا گلی شب موند تا به ما کمک کنه وسایل رو جمع کنیم.صبحش هم گلها رو آقا گلی آورد و با هم تزئئین کردیم.دیگه ساعت 4 صبح خوابیدیم!

خلاصه که خدا رو شکر به خوبی برگزار شد.

دیروز هم با آقا گلی ماشینمون رو بردیم برای تزئئین و انتخاب دست گل من.ماشین یه زانتیای سفیده که بابا زحمتشو کشیدن.رانندگیش هم همونطور که آرزو داشتم با خود آقا گلیه. و صد البته ماشین خودمون ذوق بیشتری داره.که قراره مامان و بابای گلم سر عقد بهمون هدیه بدن.یه پراید سفید.با روکشای سفید!

دیروز آرایشگاه هم رفتم و کارای اولیه رو انجام دادم.

بچه ها دعا کنید به خوبی بگذره.به هر 400 نفر مهمونها خوش بگذره.من و آقا گلی امروز رو فقط می خوایم استراحت کنیم!

به یاد همه تون هستم و همه تون رو دوست دارم.

نوشته شده توسط خانوم گلی در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 |
 6

سلام...

یه آپ تند تند!

دو روز مهمونی جهاز دیدنون به خوبی برگزار شد.همه کلی تعریف و تشکر کردن و بعضا دهانشان از تعجب همی باز ماند!من و خاله م حتی رو تخم مرغای تو یخچال رو هم شکوفه چسبوندیم!دست مامانم هم درد نکنه که یخچال و فریزرم رو پر پر کرد.همه از مامان می پرسیدن شما که بیرون هم کار می کنید چطور اینا رو انقدر با سلیقه چیدید؟دیگه نمی دونستن که هر روز برای هر تیکه وسائلم کل شهر رو زیر و رو می کردیم.

کلی رقصیدیم تو خونه فسقلیمون!کلی شادباش گرفتم!کلی اشک همه رو درآوردم!وقتی چمدونها رو خانواده همسرم باز می کردن،مامان و خواهر آقا گلی می گفتن عروسمون خیلی با سلیقه ست!هر چیزی که از اول بهم داده بودن نگه داشتم و استفاده نکردم و گذاشتم تو وسائل خونه م!حتی یه خمیر دندونو!

این دو روز کم کم باور کردم که اونجا خونه منه!حس خیلی خوبی بهش دارم.آقا گلی هم آخر شب اومد و کلی تعریف کرد.کلی باهاش رقصیدم و ازمون فیلم گرفتن!از آقا گلی هم شادباش گرفتم.آخرش آقا گلی گفت یه کم از این رقصیدنت یاد من بده!کلی براش ناز کردم!

این روزای آخر نمی دونم چجوریم.هم من هم آقا گلی دلمون برای یه چیزایی تنگ می شه.از طرفیم ذوق خیلی چیزا رو داریم.

دعامون کنید...

نوشته شده توسط خانوم گلی در شنبه هشتم تیر 1387 |
 10

سلام...

اول اول بگم خانومای گل روزتون مبارک.انشاالله زیر سایه یاس گیتی همیشه موفق و سلامت باشید.

منتظر آقا گلیم.همین الان رسیده تهران و میاد اینجا تا کادوی مامانمو بهشون بدیم و روزشونو جشن بگیریم.بعد هم می ریم خونه مامان آقا گلی تا به ایشونم تبریک بگیم و کادوشونو بدیم.

فردا خاله گلم که حکم خواهرمو داره میاد تهران.با دو تا فینگیلیاش.زلزله ها!خاله م خیلی دلش می خواست سر جهاز چیدن منم باشه اما متاسفانه آبله مرغون بچه هاش و بعد هم خودش اجازه نداد.

پس فردا مهمونی جهاز دیدنونه فامیلهای منه.جمعه هم فامیلهای آقا گلی.

سه شنبه هم حنابندون.شام همه بیرون هستند فامیلهای ما یعنی!فامیلهای آقا گلیم خونه خودشونن.بعد از شام میان اینجا.

امیدوارم هفته دیگه بتونم بیام و آپ کنم.

برای خوب برگزار شدن همه مراسم ما دعا کنید.

هنوز هم تو ناباوریم!

 

نوشته شده توسط خانوم گلی در سه شنبه چهارم تیر 1387 |
 11

سلام...

دلم برای آقا گلی تنگ شده!

دیروز همه کارتایی که مربوط به ما بود رو خودم تنهایی درست کردم و نوشتم.فکر می کنم خطم بد نیست!البته اینو دیگران می گن!یه کارت برای بابا و مامان خودم نوشتم.رو پاکتش اینطور دعوت کردم:

جناب آقای... (بزرگ مرد زندگی ما) و بانو (مهربانترین فرشته آسمان خوشبختی ما)

برای پدر و مادر آقا گلی هم یه کارت مخصوص نوشتم:

جناب آقای ... (امید قلب ما) و بانو (گرما بخش دستان ما)

برای خودم و آقا گلی هم نوشتم،آخه می خواستم یه کارت برای خودمون یادگاری نگه دارم گفتم پس دعوتم بکنم خودمونو!!!   :

جناب آقای... (شاهزاده قصه زندگی من) و بانو (خوشبختترین عروس رویاها)

دلم برای آقا گلی تنگ شده!

دیشب بابا دعوتمون کرده بودن یه رستوران سنتی.جاتون خالی.خیلی خوش گذشت.برای رفع خستگی این چند وقت لازم بود. من و آقا گلی و مامان و بابا.من که دیگه دامن از دست داده بودم و با آهنگا نشستنی قر می دادم! خوبه آقا گلی روش اونور بود ندید!!! یه عالمه هم خوردیم. رفتیم اونجا رو تست کنیم برای پاگشا.فعلا دو مورد کاندید هستن.یکی با موسیقی سنتی و یکی کلاسیک و تنوع بیشتر.

دلم برای آقا گلی تنگ شده!

امروز آقا گلی می ره ماموریت. فردا برمی گرده.حتما خنده تون می گیره اما دلم براش تنگ می شه.  امروز گفتم منم با خودت ببر.گفت تو همیشه با منی.دیگه یه لحظه دوریتم تحملش واسم سخته. الان اشکم درمیاد!!!دعا کنید سالم و سلامت بره و برگرده. این روزا هر دومون خسته می شیم.آقا گلی که زودتر از 2 نمی خوابه.صبحم باید بره سر کار.وقتی که راه می ریم نمی دونم چه حکمتیه که حتما باید دست همو بگیریم!حالا می خواد مسیر مغازه تا دم ماشین باشه می خواد یه پیاده روی طولانی باشه! می خواد تو اوج عشقولی باشیم می خواد از دست هم ناراحت باشیم!دو تامون دستامون زود عرق می کنه بعضی وقتا وقتی دست همو می گیریم دیگه چیک چیک از وسط انگشتامون آب می چکه ولی از رو نمی ریم که!آقا گلی دستمو میاره بالا چند ثانیه فوت می کنه دوباره... انقدر کنار هم راه رفتیم دیگه همه مانتوهام بوی عطرشو گرفته. دیگه آقا گلیم حساس شده!یه وقتایی می بینم اخم می کنه.می گه چرا اون خانومه اونطوری نگات کرد؟!چرا اون زل زده؟منم همینطورم البته!دیگه بعضی وقتا از دست نگاهها کفرم در میاد!

دلم برای آقا گلی تنگ شده!

دیشب تو رستوران دو جفت خانوم و آقای پیر بودن.مثل اینکه سالگرد ازدواج یه جفتشون بود.خانومه سفید پوشیده بود.فکر کنم 70 سال رو داشتن.خواننده که می خوند این دو تا سرشونو می کردم رو به هم و برای هم می خوندن!وای یاد خودم و آقا گلی افتادم!آخه ما هم از این کارا می کنیم.نمی دونین چه حالی شدم. یه لحظه گفتم یعنی ما هم 30-40 سال دیگه همینطوریم؟ انقدر هم با هم مودب بودن که من کیف کردم!

وای من دلم برای آقا گلی تنگ شدههههه!

نوشته شده توسط خانوم گلی در دوشنبه سوم تیر 1387 |
 12

 

 

   

نوشته شده توسط خانوم گلی در یکشنبه دوم تیر 1387 |

خدایا شکرت...

شکرت که یک سال دیگه فرصت نفس کشیدن بهم دادی.فرصت پر و بال گرفتن و پیشرفت.فرصت دیدن،شنیدن،حس کردن و تا اوج رفتن.

از اینکه 24 سالگی رو برام زیبا رقم زدی و بالاخره رویای کودکیم رو محقق کردی باید سجده شکر به جا بیارم. من که در آستانه 24 سالگی انگشتر نشون عاشقی رو دستم کردم  و امروز یک سال و یک روز از این اتفاق زندگیم هم می گذره.،من که 24 سالگی برام مبدا یه شروع تازه بود ،24 سالگی برام سال بزرگترین اتفاق زندگیم بود. شب تولد 24 سالگیم شب بله برونم بود.نمی دونم حکمتت چی بود که از کودکی با اطمینان می گفتم 24 سالگی ازدواج می کنم و شب تولد 24 سالگی مرد زندگیم   رو بهم هدیه کردی.عاشقترین،مهربونترین،انسانترین همسر دنیا .زیباترین و پاکترین عشق آسمونی وعده ای بود که 24 سال به انتظار عملی شدنش بودم و تو چقدر بی منت عطاش کردی .

و حالا یه اول تیر دیگه و یه تولد دیگه و امسال در آستانه دروازه 25 سالگی به زندگی نو سلام می کنم.زندگی که شاید زیباترین زندگی زمینی باشه که مطمئنم اگه مثل همه این 24 سال سایه عشقت رو سرمون باشه زیباترینها رو خواهیم داشت.

شاید دیشب پر شکوهترین شب تولدم بود.در حالیکه همسر عزیزم    کنارم نشسته بود شمعها رو فوت کردم.وقتی کنار گوشم می شنیدم که از ته دل می خنده  و می گه تولدت مبارک   وقتی کیک رو بریدم و برق خوشحالی رو تو چشماش می دیدم   و 25 نفر شاهد این برق عاشقی بودن و تند تند از خنده های آقا گلی من عکس می گرفتن   چرا که معتقد بودن نابترین لبخندهای عاشقیه .خنده هاش شیرین ترین هدیه تولدم بود. وقتی اون پلاک و ان یکاد طلا رو با زنجیرش عاشقانه بهم هدیه کرد  و وقتی بابا بهش گفتن شما که قرار بود خودت و ان یکاد خانوم گلی باشی نگاهم کرد و با برق چشماش و بلند گفت دیگه تنها بودن من کفاف چشم نزدن خانوممو نمی ده .وقتی می خواستیم کیک بخریم و مامانم با آقا گلی سر حساب کردن پول کیک چونه می زدن آقا گلی خیلی جدی برگشت گفت تولد خانوم منه و من می خوام حساب کنم   دلم می خواست همونجا بغلش کنم.

از مامان و بابای گلم هم ممنونم که یه گوشی خوشگل که شاید 100 تا مغازه رو برای پیدا کردنش زیر و رو کردیم و نبود بهم هدیه دادن ممنون.نمی دونم بالاخره از کجا پیداش کردن.

مهمونهای جهاز دیدنون رو دعوت کردیم.پنجشنبه فامیلهای من میان و جمعه فامیلهای آقا گلی.امیدوارم مراسم خوبی داشته باشیم.پد رو مادر مهربون آقا گلی هم وسائل آقا گلی رو آوردن و چقدر از خونه مون تعریف کردن.تلویزیونمون رو هم نصب کردیم.امروز هم کارتها رو می گیریم.چقدر پدر و مادر آقا گلی ازم پرسیدن کادوی تولدت رو برات با پیک بفرستیم؟و من ترجیح دادم هر جور خودشون صلاح می دونن و خوشحالم که قراره از دستای خودشون هدیه بگیرم.

خدایا امروز یکی از بزرگترین روزهای زندگی منه و من شاد و شاکر از همه نعمتهای زیبا و بی نظیری که بهم دادی.امیدوارم که بهانه خوبی باشم برای سربلندی عزیزترینهام.

13 روز دیگه مهمون همیشگی خونه آقا گلی می شم و ...

پ.ن: بچه ها می شه آهنگهایی رو که می شناسید و مناسب شب حنابندون،عروسی و تو ماشین عروس گذاشتن هست رو بهم معرفی کنید.ممنونم

نوشته شده توسط خانوم گلی در شنبه یکم تیر 1387 |
 17

سلام...

من یک عدد خانوم گلی خسته هیجان زده هستم!

از کجا بگم؟از خستگی؟از هیجان؟از حال و هوای من و آقا گلی؟از خونه ای که دیگه چیدنش تقریبا تموم شده؟از فکرایی که برای آینده داریم؟از سفرهایی که قراره بریم ایشاللا؟از کادوهایی که قراره بگیریم و من هنوز تو هیجان ذوق کردن آقا گلی و خودمم؟از تصوراتی که برای روز عروسی دارم؟وایییییییی از کدوم؟

دیروز از صبح با مامان رفتیم خونه مون!مامان تا آخر هفته مرخصی گرفتن.کلیییییییی چیدیم.پذیرایی هم تموم شد.بوفه رو هم که دلمو برده چیدیم. اتاق خواب هم تموم شد.لباسام رو هم بردم.همه ش نوئه!هیچکدومو نپوشیدم و دونه دونه با ذوق خریدمشون که تو خونه خودم بپوشمشون و البته بعضی هاشو فقط مخصوص این خریدم که پیش آقا گلی بپوشم! آقا گلی هم بعضی لباسایی که برام خریده مخصوص همینه!

آشپزخونه نقلی لیمویی با پرده لیمویی و نارنجی!با وسایل برقی سفید.دو تا فنجون روی اپن!یکیش زرد،یکیش نارنجی.دو تا صندلی اپن که قراره بخریم.یکیش زرد و یکیش نارنجی.همه چی ماشاللا خوب جا گرفت.فضای آشپزخونه بزرگتر از اونی شد که فکر می کردیم.یه عالمه مجسمه ها و چسبونکیهای جینگولی!

پذیرایی که پر از وسایل جینگیلی و با نمکه!میز عسلیایی که با وسواس تمام زیر شیشه هاش صدف و گوی و تیله چیدم!شمعهایی و جا شمعیایی که با وسواس برای گوشه گوشه خونه خریدم.بوفه ای که تک تک کریستالها و چینیهاشو با کلی شوق و ذوق خریدم.پرده ای که دلمو می بره و وقتی کنار می زنمش یه باغ خوشگل و سبز با یه منظره کوه جلو چشممه.

اتاق خوابی که نمی دونم چرا انقدر به نظرم ابهت داره!ترکیب رنگ گردویی تیره و یاسی و صورتی!میل پرده گردویی تیره.لوستر و چراغ خواب ترکیب کروم و گردویی!پاتختی و تخت و میز آرایش گردویی تیره.پرده و رو تختی و وسایل تزئینی صورتی.و بازم یه عالمه مجسمه های فینگیلی و دلبر!

و حموم و دستشویی که همه چیش آبی و سفید هست.

همه اینها با یه آقا گلی عاشق و مهربون می تونه یه خانوم گلی هیجان زده و مشتاقتر از همیشه بسازه.

دیروز با آقا گلی رفتیم پیراهن و کراواتش رو خریدیم.

امروز ویترین بالای اپن و کابینت روی تراس رو میان وصل می کنن.

فردا مامان و بابای آقا گلی میان و خونه چیده شده رو می بینن.وسایل آقا گلی رو میارن.تلویزیون و تلفن و رختخوابهایی که مامان آقا گلی زحمتشو کشیدن و با وسواس تمام و وضو گرفته برام نگین دوزیش کردن.و گوسفندی که فردا قراره مامان و بابای من برای جهیزیه م بکشن.

پس فردا با آقا گلی قراره برم صندلی های اپن و جا کفشی رو بخرم.شب هم عروسی دعوتیم.

جمعه هم....جمعه هم مامان گلم برام تولد گرفتن.یه مهمونی حدود 25 نفره.

پنجشنبه و جمعه هفته بعد هم که جهاز دیدنونه!سه شنبه دو هفته بعد هم یعنی 11 تیر حنابندونه.ما حنابندون رو دو شب زودتر گرفتیم که برای عروسی خسته نباشیم.

و اما 17 روز دیگه تا روز موعود مونده.من دیگه شمارش ثانیه ها رو هم حس می کنم.من و آقا گلی مشتاقتر از اونی هستیم که فکر می کردیم.

یاد شمارش معکوس عقد افتادم!اون موقع فکر می کردم چه پروزه سنگینی پیش رو دارم و امروز می فهمم که شاید مهمترین اتفاق زندگیم رو دارم رقم می زنم.سعی می کنم برای خودم و آقا گلی بهترین رو رقم بزنم.همینطور که تا الان زیباترین خاطره ها رو برای هم ساختیم.

نوشته شده توسط خانوم گلی در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 |
 19

سلام...

این چند روز سرم خیلی شلوغ بود.

پرده ها نصب شد.سرویس خوابمون هم رسید.تمام وسایل برقی هم نصب شد.آشپزخونه رو با مامان چیدیم.اتاق خواب رو هم تا حدودی چیدم.الان یه سری کارتن پخشه تو پذیرایی در نتیجه هنوز پذیرایی چیده نشده.دکوریهای دستشویی رو هم چیدم،وسایل حموم و شامپو و صابونهاش رو هم چیدم.هود رو هم امروز نصب می کنن.کارتها رو هم دو سه روز دیگه تحویل می گیریم.متنش رو هم خودم از مریم حیدر زاده انتخاب کردم.

ببخشید حس و حال نوشتن ندارم.زیاد حالم خوب نیست.فعلا همین رو قبول کنید...

نوشته شده توسط خانوم گلی در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 |
 24

سلام علیکم!

صبح ساعت 10 بابا زنگ زدن که خانوم گلی پاشو برو خونه تون که الان میان ماشین لباسشویی رو نصب کنن!در نتیجه اون ناهاری که قرار بود من درست کنما،اون پرید! بدو بدو رفتم خونه مون و آقای لباسشویی نصب کن(!)بعد از 1 ساعت اومدن!بابا هم اومدن و چراغ خوابمونو وصل کردن.منم تو این فاصله کلی انواع روزهای زندگیمونو تو اون خونه تصور کردم! بعدم زود اومدم خونه و آماده شدم رفتم بیمارستان.آقا گلی آزمایش رو انجام داد و خدا رو صد هزار بار شکر همه چی نرمال بود.خدایا شکرت. بعدم که رفتیم دنبال کارت عروسی.

دست بزنید و شادی کنید!بالاخره ما کارتهامونو سفارش دادییییم!!! اونم چه سفارشی!شونصد دور گشتیم مغازه ها رو!من که هی حواسم می رفت به اسامی رو کارتها!بالاخره یه کارت رو انتخاب کردیم!از ساعت 5 تا 8! حالا نوبت متن بود.من که این چند روز اصلا نوشتنم نمیومد آخرم نتونستم یه متن بنویسم مخصوصا که هیچ پیش زمینه ای هم نداشتیم! اون آقاهه یه دفتر بهمون داد که از توش متن انتخاب کنیم.هی ورق زدیم هی نپسندیدیم!آخرم دو تایی نشستیم همونجا متن بنویسیم.هی به مخمون فشار آوردیم ولی هیچ نتیجه ای نداشت. آخر سرم برق رفت!!! بعد از دقیقا 1 ساعت به آقاهه گفتیم می شه متنمونو فردا تلفنی بهتون بگیم؟! گفت می شه.حالا امروز باید متن بنویسم!خلاصه ما نوع خطش رو انتخاب کردیم و به سلامتی اسم عروس خانوم و آقا دامادو دادیم و اومدیم!بعدم رفتیم شام خوردیم و هر دو داشتیم ولو می شدیم!

بابا هم از اون طرف بعد از ظهر رفته بودن خونه مون و آقای گازی و آقای یخچالی اومدن نصب کردن.حالا دیگه دست و پامون باز شده از امروز می ریم می چینیم!فقط نصب ظرفشویی مونده.

بعد هم با مامان رفتن پرده و میز و صندلی کرایه کردن واسه پارکینگ که قراره حنابندون اونجا برگزار بشه.قراره با گل همه در و دیوارشو تزئین کنیم.پارکینگمونو خیلی دوست دارم!وقتی توش ماشین نیست شبیه این سالنای مجلله! همسایه مون توش مراسم عروسی دخترش رو گرفته بود!داماد آلمانی و عروس ایرانی!

دیروز می خواستیم پیراهن و کراوات و کفش آقا گلی رو هم بگیریم که فرصت نشد.دو روز خریدای آقا گلی وقت می بره.که ایشاللا اگه تا آخر این هفته خونه چیده بشه و گوسفندی که مامان و بابا می خوان جلوی خونه و برای جهیزیه بکشن،کشته بشه،هفته دیگه این کارها رو هم تموم می کنیم و ایشاللا یک هفته مونده به مراسم جهاز دیدنون کارامون تمومه!

مامان خانومی که مراسم پاگشا رو هم تاریخش رو تعیین کردن!حتی کادو رو هم تهیه کردن!مهموناش رو مشخص کردن!محلش مشخصه!حتی لباس منم تعیین کردن!!!ممنون مامان گلی که حواستون به همه چی هست. این روزا خیلی خسته می شین ایشاللا من و آقا گلی قدر زحمتاتونو بدونیم و بچه های خوبی براتون باشیم.

راستی بچه ها شما مراسم مادر زن سلام دارین؟من و آقا گلی باید یه کادو برای مامانم تهیه کنیم.من تصمیم دارم یه تیکه طلا براشون بخرم.به آقا گلی هم گفتم!

 

نوشته شده توسط خانوم گلی در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 |
 25

سلام...

بابا جون من از گرما دارم کلافه می شم! آخه این چه وضعیهههههههههه؟؟؟خدا رو شکر قبل از اینکه وسایلمونو ببریم کولرو وصل کردیم!تا می ریم اول کولرو می زنیم اونم رو دور زیاد!(منظور از زدن همون روشن کردنه!!! )دیشب مبلامونو آوردن.خوب دیگه خونه نقلیمون پر شد جا نداریم!!! امروز میان ماشین لباسشویی رو وصل می کنن.شاید یخچال و ظرفشوییم بیان برای نصبش.انقد که کارتن گاز و ظرفشویی و یخچال و ماشین لباسشویی و ماکروفر  جا گرفته نمی تونیم وسایلو تو کابینتا بچینیم! مامان هم طبق معمول نگرانن که نرسیم!!آخه 5 و 6 تیر مهمونی جهاز دیدنونه!!!خوب جهاز برونو که خودمون انجام دادیم یعنی داریم انجام می دیم!جای خاله گلیم خیلی خالیه!نتونست بیاد همه ش تقصیر دو تا فینگیلیاشه! آبله مرغون گرفتن به خاله مم دادن!طفلکی حالا می گه با این جوشای صورتم چجوری بیام عروسی....ای فینگیلیای...آخ که دلم براشون یه ذره شده.

امروز احتمالا با آقا گلی می رم بیمارستان.هفته پیش یه مسئله ای پیش اومد که خیلی اورژانسی رفتیم بیمارستان و سر حرفای استرس زای دکتر آقا گلی کم مونده بود عروسیمون عقب بیفته!اما با یه دکتر دیگه که مشورت کردیم خیالمونو راحت کرد.بهش گفتم سلامتی آقا گلی از مراسم مهمتره اگه فکر می کنید نیاز هست مراسم رو عقب بندازیم بگید...که گفت نه خیالتون راحت!خلاصه اون روز به اندازه 1 سال دیگه پیر شدیم!!! حالا امروز می ریم برای یه آزمایش.دلم نمیاد تنها بره.بعدشم می ریم دنبال کارتای عروسی و کفش آقا گلی.

همه فامیل ما پسر دار شدن.هرکی جدیدا نی نی دار شده پسر بوده.اینه که الان تو خانواده دو طرف نی نی دختر غنیمته!همه می گن ما مطمئنیم شما دختر دار می شین.هههه!خیال کردن.انقد بدوان تا دخترمونو نشونشون بدیم!! یه دختر داریم شاه نداره صورتی داره ماه نداره،به هر کیم نمی دیمش! ...

دیروز دچار سندرم وحشت قبل از ازدواج شده بودم! شب که آقا گلی رو دیدم گفت حالا بالاخره از پس زندگیمون برمیای یا نه؟خندیدم با اعتماد به نفس گفتم اوهوم!!! خندید گفت من مطمئنم تو برمیای تو از پس سختتر از ایناش براومدی ...منم یه کارخونه قندسازی تو دلم راه انداختم! شبم که امدیم خونه انقدر آقا گلی خسته بود می خواست شام نخورده بره.من نذاشتم.گفتم زودی شامو آماده می کنیم.می دونم آقا گلی سالاد شیرازی خیلی دوست داره.با کوکو سبزی می چسبه!بهش گفتم برات درست کنم؟گفت نه خسته می شی...گفتم زودی درست می کنم.دیگه تند تند درست کردم.4 تایی شام خوردیم.بعد با آقا گلی ظرفا رو جمع کردیم و من شستم.اومد بالای سرم گفت می خوای کمکت کنم؟گفتم نه عزیزم همه ش 4 تا دونه بشقابه!فک کنم آقا گلیم دچار اون سندرم شده بود! آقا گلی من می تونم!نگران نباش عجیجم!

بچه ها توروخدا ببخشید من نمی تونم بهتون سر بزنم...اصلا فرصت نمی کنم.ناهار امروز با منه...حمومم باید برم!!بعد از ظهرم که باید برم...اگه رسیدم میام پیشتون که خیلی دلم براتون تنگ شده....

نوشته شده توسط خانوم گلی در دوشنبه بیستم خرداد 1387 |