تبليغاتX

Anniversary Tickers
آقا گلی و خانوم گلی
روزنگاریهای وصال ما...
سلام سلام!

من اومدم فقط کارای انجام شده رو بگم و برم!آخه خونه مون داره منفجر می شه!!!ژارسال این موقعها برق می زد امسال باید بیشتر برق بزنه!!!مگه نه؟

پنجشنبه رفتیم هدایای روز ژدر رو برای باباها خریدیم و دیدم آقاگلی از یه پیراهن که قبلا دیده بود خیلی تعریف می کنه.گفتم اگه خوشت اومده بریم ببینیمش و بگیریم.رفتیم تموم کرده بود.یهویی به این فکر افتادم که برای جشن سالگردمون من دارم لباس نو می پوشم برای آقاگلی هم همینکارو بکنیم.دیگه هر جور بود(خودش نمی خواست،البته ظاهرا )براش یه شلوار زغالی و یه پیراهن و کراوات صورتی گرفتیم.ماشاللا خیلی بهش میومد.بعدشم رفتیم کیک سفارش دادیم.به نظرم خیلی قشنگ بود مدلش حالا اگه همونجوری درش بیاره.رفتیم رستورانی که شب قبلش رفته بودیم و تستش کرده بودیم رزرو کردیم،برای فردا شب! بعدم یه لاک همرنگ لباسام گرفتم با مژه مصنوعی.راستی دوست جونیا یه سوال نخندینا!اول مژه رو می ذارن بعد خط چشم می کشن یا برعکسه؟خوب تو عقد و عروسیم اصلا دقت به این قضیه نکردم!

اومدیم خونه کارت گوگولیها رو نوشتیم ایشاللا عکسشو می ذارم و رفتیم خونه بابای آقاگلی.شام اونجا بودیم.کارت خواهر و داداش و مامانش اینا رو دادیم.خیلی خوششون اومده بود.بعدم با داداشش هماهنگ کردیم برای فیلمبرداری و قرار شد یه سری از عکسهای این یک سالم بهش بدیم که یه میکس خوب برامون دربیاره.

دیروزم کارت مامان گلی اینا رو دادیم یه ذوقی کرد از کارته که منم ذوقیده شدم!!!

خلاصه اینکه دعا کنید مراسممون خوب برگزار بشه و به همه خوش بگذره.

 

+ تاريخ شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت نويسنده خانوم گلی |

سلام سلام...

اول اول یه توضیحی بدم.

درسته من گفتم همیشه من پیشقدم می شم اما توضیح ندادم که چجوری.همیشه آقاگلی زمینه آشتیمونو فراهم می کنه وقتی من می خندم یا محبتشو جواب می دم آشتی می کنیم.می دونین یه جوریه که ظاهر امر انگار من آشتی رو شروع کردم ولی در باطن،وقتی که فکر می کنی می بینی همسری این کار رو کرده!مثلا دیروز!خوب خیلی از هم دلخور بودیم.این توی صدای آقاگلی از پشت تلفن موج می زد.اما مثل همیشه حتی خیلی زودتر از موقع همیشگیش زنگ زد خونه!با همون لفظ خانوم گلی صدام می کرد اما خوب دلخور بود.بعدم گفتم خسته ای نه؟دیشب نذاشتم بخوابی؟ببخشید.گفت خسته هستم اما تو نبودی که نذاشتی بخوابم.خودم نخواستم.مگه می تونم بدون خانومم بخوابم؟مگه می تونم تو گریه کنی و من...

می بینید ظاهرا من بحث آشتی رو پیش کشیدم اما در واقع اون بود که زنگ زد،هرچند دلخور.

خوب دیشب یه شام مفصل درست کردم!اولش همون ظهر که آقا گلی زنگ زد قرار بود بریم رستورانی که مد نظر داریم برای سالگرد،رزرو هم کردم اما خوب زنگ زدن گفتن امشب موسیقی نداریم.حالا یا امشب یا فردا شب می ریم.منم برای اینکه دلمون نسوزه یه شام خوشمزه درست کردم.آقا گلی که اومد خونه بهش گفتم یه شام خوشمزه درست کردم یه عالمه هم ادویه عشق بهش اضافه کردم!هی خوردیم هی خوردیم تا ترکیدیم.بعدشم همسری مثل همیشه با اون همه خستگی لطف کرد و زحمت سفره جمع کردن رو کشید.بعدشم تلویزیون دیدیم و هی سر به سر هم گذاشتیم و خوابیدیم.نصفه شبی من پاشدم خوابم نمی برد فکر کنم گرمم بود آقاگلیم پاشد بازم هی سر به سر هم گذاشتیم آخرش ساعت شد 5!!!نماز خوندیم و صبحونه خوردیم(گشنمون بود خوب!)دوباره خوابیدیم.امروزم آقاگلی با یه خواب نصفه رفت سر کار.اما صبح موقع خداحافظی خیلی با دیروز فرق داشت.یه برق خوشحالی تو چشماش بود...

پ.ن:اینکه من از مشابه این روزامون نمی نویسم دلیل نمی شه که تو زندگی ما از این خبرا و قهر و آشتیها نیستا!

 

+ تاريخ چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت نويسنده خانوم گلی |

سلااااااااااام!

تو این 3-4 روز اعصاب نداشته ام داغونتر شده!می پرسید چرا؟خوب معلومه!مگه شما نمی بینید این طوفانو؟هر چی پارسال این موقعها رو زیر و رو می کنم نمی بینم خط و اثری از این نا به سامانی!پس چرا امسال اینجوریه؟اصلا ربطشو نمی دونمها!فقط چون نزدیک یک ساله شدنمونه حس می کنم باید شاد و خندان باشیم که الحمدلله نیستیم!

اصلا من نمی فهمم چرا 4 روزه انقدر به پر و پای هم می پیچیم؟هی دلم می شکنه هی دوباره می رم پیشش که از دلش دربیارم(مگه نمی دونید نمی تونم سکوتش و ناراحتیشو ببینم؟)ولی محکمتر می خورم به دیوار و خورده های دلم ریز ریز می شه!

دیشب بالشمو برداشتم رفتم تو پذیرایی،آی هق هق می کردم آی هق هق می کردم!!!دلم بدجوری داغون بود.بعد از نیم ساعت(باور کنید نیم ساعت!یعنی می تونه نیم ساعت هق هق منو بشنوه و تو عالم خواب باشه!)اومد بالای سرم با یه لیوان آب.هی گفت بخور!منم با موهایی که اشکام باعث شده بود بچسبن به صورتم و یه دماغ فین فینی و هق هق آنچنانی می گفتم نمی خورم.مست خواب بود و نشستنکی چرت می زد.هر چند دقیقه با یه فین بلند من چشاشو باز می کرد و می گفت یه قلپ آب بخور!بعدم با تمام دلگیریهایی که ازش داشتم و خودش می دونست مسبب این همه اشک خودشه چنان سفت بغلش کردم که صدای هق هقم در اثر فشار گلوم رو شونش به خخخخخخ تبدیل شد!هی فشارش دادم و اونم محکمتر بغلم کرد تا آخر یه ذره آروم شدم.رفتیم سر جامون.گریه و اشک بند اومده بود اما نفسم بالا نمیومد.انقدر تو عالم خواب نوازش کرد تا نمی دونم کی خوابمون برد و امروز با کلی خستگی رفت سر کار!یعنی من مقصر کم خوابیشم؟یا خودش که دلمو به این روز انداخته بود؟!

وای چه روزای بدی!کاش زودتر تموم بشن.

+ تاريخ سه شنبه نهم تیر 1388ساعت نويسنده خانوم گلی |

سلام سلام!

خانوم گلی بانو(!)وارد می شود!چه اسم طولانیی شد.یاد مامانم افتادم که همیشه می گه بچه های تو به من بگن مامان مری ناز جون!!!! خوب طفلکیا تا بیان اینو یاد بگیرن که شونصد سال طول می کشه!

آه آه چه هوای گرمیه!!!تو خونه ام انگار کولر نفسش گرفته شده.

دیروز داشتم آرشیو پارسال این موقعها رو می خوندم.وای چه شور و حالی،چه هیجانی داشتیم.یعنی راستی داره یه سال می شه؟!نچ نچ!باورم نمی شه.

البته من امسالم همچنان هیجان انگیزناکم!

کادوهای آقاگلی رو تقریبا دو ماهه که خریدم!با حقوق خودم!انقدر حال داد.حالا بعدا میام میگم چی خریدم.هر چند که فکر نکنم همسر جون این ورا بیاد ولی خوب کاره دیگه!

راستی من از روز زن تعریف نکردم براتون نه؟

اون روز رفته بودم خونه مامان گلی.همیشه از طرف محل کار باباگلی برای مناسبتهای ویژه مثل:روز زن،روز تولد خودشون و خانواده شون،روز پدر و سالگرد ازدواجشون براشون کادو میارن دم خونه.منم تا اون موقع که خونه باباگلی بودم شامل این قضیه می شدم.مثلا برای تولدم کیک و گل و 100تومن پول آوردن. خلاصه اون روز هنوز مامان از سر کار نیومده بودن که من رسیدم.زنگ درو زدن فهمیدم از هموناست.برای مامان گلی یه سکه که گذاشته بودن تو یه صندوقچه چوبی پرگل با یه کارت آوردن.خلاصه مامان که اومدن اونو بهشون دادم گفتم قبول نیست!نصفشم مال من دیگه!دلم خواست!

این گذشت تا شب که آقاگلی اومد اونجا.یه عطر گوگولی خیلی خوشبو که بعدا قیمتشو لو داد بعد من شاخ درآوردم برام آورده بود با...

گفت داشتم از شرکت میومدم بیرون این دسته گل(یه دسته گل رنگارنگ بزرگ)با این بسته رو دادن برای تو!!بازش کردم توش یه کارت بود با یه بسته شکلات سوئیسی خوشمل با یه جعبه خاتم کاری کوچولو.بازش کردم!یه سکه تمام توش بود!اصلا باورم نمی شد.خوب دلم خواسته بود دیگه!

برای مامان گلیم هم یه کیف پول صدفی که خیلی دوست داشت گرفتم برای مامان جونمم که اون روز خونمون بود یه کیف پول دادیم.فرداشم رفتیم خونه مامان آقاگلی.یه دامن سورمه ای براش بردیم.مامان آقا گلی هم یه تاپ با یه گل سر خوشمل بهم داد.خواهر همسری هم یه روسری بهم داد!داداش همسری هم یه جاجواهری.خلاصه که کلی کادوبارون بودم.

کادوی تولدم هم که خانواده همسری رو تعریف کردم چجوری و چیا دادن خانواده گلی خودم و آقاگلی کادوم رو موکول کردن به روزی که جشن سالگرد داریم.با کادوی سالگرد با هم بدن.البته قول دادن که مناسبتها رو رعایت کنن و دو تا یکی نکنن!

خلاصه که یه هفته تا سالگرد بهترین اتفاق زندگیمون مونده.منم 4 تا کارت گوگول قرمز عشقولانه درست کردم!کلیم براش زحمت کشیدم.این لب تاب اگه درست شد حتما عکسشو می ذارم.حالا همه ش می گم لوس بازیه.ولی همسری می گه نه خیلیم خوشگلن حتما با اون کارتا دعوت می کنیم!حالا امروز به ذهنم رسید بگم داداش آقا گلی که زحمت فیلم عروسی هم با ایشون بود،یه فیلم از مراسم اون شبمون بگیره میکس کنه با عکسایی که تو ماه عسل و مالزی سنگاپورو کلا تو این یه سال گرفتیم،یه فیلم یادگاری کوشمولو یادگاری بشه.منم دوباره کادوهای خانواده همسری رو کادو می کنم که تو فیلم باشه.هوم؟چطوره؟(چه حلال زاده!!!همین الان زنگ زدن احوالپرسی کردن.خیلی داداش مهربونیه!)

خلاصه که من همچنان تو خط زنده نگه داشتن یادها و خاطره ها هستم!

آها راستی یه چیز دیگه ام تعریف کنم!

جمعه ای رفته بودیم صبح باغ باباگلی.کلی میوه چیدیم به همراه خانواده عمه کوچیکم.بعد نزدیکای ظهر برگشتیم خونه.نزدیکای خونه باباگلی لینا بودیم که مامان آقاگلی زنگ زد.گفت این دو روز کسی خونه مون نیومده دلمون خیلی گرفته.4 تا بچه داریم دو روز تعطیلی هیچکدوم نیومدن.آخه همیشه آخرای هفته دو روزش اونجا شلوغه.ما که همیشه برنامه پنجشنبه هامون اونجاست.این هفته به خاطر آزمایش آقاگلی و قرنطینه شدنش(خودش خودشو قرنطینه می کنه می گه نمی خوام شما اشعه ای بشین!!!!)نرفتیم اونجا بیشتر به خاطر بچه ها..خلاصه دلم کباب شد.یه لحظه که آقا گلی نبود به مامان گلی و باباگلی گفتم میاین دوباره عصری بریم باغ؟کلی تعجب کردن که دوباره 2 ساعت بریم باغ واسه چی؟جریانو گفتم و گفتم مامان و بابای همسریم بگیم بیان.که کلی هر دوشون استقبال کردن.قربون مامان گلی و بابا گلیم بشم که تو مهربونی تکن.خلاصه به آقاگلی گفتم اولش مخالفت کرد که مامان و بابات خسته ان دوباره بکشیم ببریمشون اونجا که چی.ولی خوب راضی شد و رفتیم شهروند جوجه کباب گرفتیم بعد از یه چرت رفتیم باغ.کلی خوشحال شده بودن.جوجه کبابی خوردیم و استخر باغو افتتاح کردیم و آبش کردیم و کلی خیس شدیم و آخر شب مامان آقاگلی خیلی تشکر کرد که با مامانت حرف زدم و اومدیم اینجا خیلی دلم باز شد.خدا رو شکر.منم گفتم نذارین هیچوقت دلتون بگیره هر وقت اینطوری شد یه زنگ به من یا آقاگلی بزنین یا شما رو میاریم پیش خودمون یا خودمون میایم پیشتون!

پنجشنبه هم با مامانگلی رفتیم جیبامونو خالی کردیم اومدیم!دو تا مانتو کرم گرفتم که با کیف و کفشی که مامان گلی از ترکیه آوردن ست بشه برای سالگردمون!یه کیف مشکی،یه خط چشم،دو تا روسری با یه دستبند آویزدار جینگول گرفتم جیب دردم برطرف شد!!!

وای چقد حرف داشتم!

+ تاريخ یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت نويسنده خانوم گلی |

سلام دوستای خوبم.

ببخشید که نگرانتون کردم.واقعا دل و دماغ نوشتن نداشتم.خیلی حرفا واسه نوشتن داشتم که هر کدوم می تونست یه پست شاد و پر انرزی باشه ولی...

بگذریم.

امروز ت و ل د منه!

25 سالگی رو فرستادم به گنجینه خاطراتم و به 26 سالگی سلام کردم.

دیشب خونه مامان گلی بودیم.در حالیکه همه تو بهت و حیرت تصاویری که می دیدیم بودیم یه دفعه زنگ درو زدن.بابا گلی اف اف رو برداشتن.شنیدم گفتن که امانتی؟که یهو مامانم پرید که درو باز نکنی!از بس این روزا خبرای ناجور شنیدیم ترسیدیم.که یه دفعه آقاگلی پاشد گفت با من کار دارن و رفت پایین!وقتی اومد بالا یه کیک و یه گل قلبی و دو تا کادو دستش بود!!!

روی گل نوشته بود دختر گلمان تولدت مبارک،مامان و بابا

بله!مامان و بابا و خواهر همسری سورپرایزم کرده بودن و کیک و گل و کادوشونو با آزانس فرستاده بودن دم در.

مامان و بابای همسری یه لباس شب خیلی شیک و خواهر همسری صندل ستش رو برام خریده بودن.برای چند لحظه اشک تو چشمام جمع شد.من واقعا تو این شرایط توقعی نداشتم،گواینکه مامان گلی هم تصمیم داشتن تو خونه خودشون تولد بگیرن اما من منصرفشون کردم.

اولین تبریک رو امروز از آقاگلی گرفتم.در حالیکه مثل همیشه آماده شده بود که بره، اومد بوس خداحافظیشو بکنه در گوشم گفت تولدت مبارک خانوم گلم و من در حالیکه چشام بسته بود یه لبخند زدم و محکم تو بغلم فشردمش.

خدایا شکرت که امسال این روز رو تو خونه آرزوهام و در کنار بهترینم می گذرونم.

خدایا به همه نعمت شاد بودن و عاشق بودن رو عطا کن.

 

 

+ تاريخ دوشنبه یکم تیر 1388ساعت نويسنده خانوم گلی |

سلام سلام...

تعطیلات خوبی بود!اصولا روزایی که من و آقاگلی بتونیم بیشتر پیش هم باشیم خیلی خوبه!

سه شب پیش رو همه ش شاممونو تو پارک خوردیم!اون سرمایی که شبا می ره زیر پوست و تو مجبوری خودتو جمع کنی خیلی لذت بخشه!

چهارشنبه شب دو تا ساندویچ الویه درست کردم و با همسری رفتیم پارک پر.واز.واااای خیلی وقت بود نرفته بودیم و چقدر تو این مدت خوشگل شده!بعدشم اومدیم خونه و منا.ظره رو دیدیم و با همسری کلی بحث سیاسی کردیم.

پنجشنبه صبحش من یه کمی خونه رو جمع و جور کردم و آقاگلی هم یه کمی درس خوند.بعدش دوتایی یه ناهار خوشمزه درست کردیم.وای که چقدر چسبید.بعدشم چرت بعد از ناهار و یه دوش جانانه.بعدش یه سر رفتیم خونه باباگلی و مامان گلی.وقتی نیستن هیچ دلم نمی خواد برم اونجا!یه کمی گردگیری کردم اونجا رو بعدم رفتیم خونه پدرشوهری.می دونستم که 3۸ امین سالگرد عقد پدرشوهر و مادرشوهرمه.فکر کنم جز مادرشوهرم کسی نمی دونست.من و مامی همسری تو به خاطر سپردن تاریخا استادیم.یه دسته گل 30 تایی گل رز قرمز خریدیم.از این پسر بچه هایی که تو خیابون می فروشن.یه جعبه هم شیرینی.وقتی به مادرشوهری تبریک گفتیم و گل و شیرینی رو دادیم انقد ذوق کرد که حد نداره.خواهر شوهریها می گفتن ای وای آبرومون رفت یادمون نبود!!دیگه انقد مسخره بازی درآوردیم.یه ملافه گرفتیم بالای سر مامی و بابی و آقاگلی خطبه رو خوند و قند سابیدیم و عروس دومادو ببوس خوندیم و یه عالمه عکس گرفتیم!!!بعدم همگی رفتیم پارک.تا خود پارک من و خواهر شوهریها و همسری آهنگ خوندیم و دست زدیم.

دیگه تو ترافیک انت.خاباتی گیر کردیم 2 شب رسیدیم خونه.

جمعه صبح یه صبحونه مشتی خوردیم و پیش به سوی مامان گلی و باباگلی که شب قبلش رسیده بودن با یه جعبه شیرینی.دلم براشون پر می زد.کلی عکس و سوغاتی.

برای من:یه شلوار سفید،یه شلوار مشکی،یه شلوارک سفید،یه تونیک بلند آبی برای مهمونیهای مردونه،یه تونیک برای مهمونیهای زنونه که با ساپورت بپوشم،یه صندل روفرشی سفید نگین دار.یه جفت کفش چرم اصل تابستونی،یه کیف چرم ست اون کفشا،یه گردنبند گوگولی خیلی خوشگل،یه جاکلیدی چند پروانه ای که آویزون کیفم کنم،یه چتر تو کیفی گوگولی،جند جفت جوراب.کلی لباس ز ی ر!

برای آقاگلی هم یه تیشرت تابستونی خوشگل،یه پیراهن آستین کوتاه خنک و یه شلوار که اندازه ش نشد و کلی باسلوقای خوشمزه و شکلات!

برای مادرشوهری یه بلوز مجلسی خیلی شیک.

برای پدرشوهری یه پیراهن تابستونی سنگین

برای خواهرشوهری کوچیکه یه پیراهن کوتاه سفید و قرمز دخترونه

برای خواهرشوهری بزرگه:یه بلوز ناز و جوراب.برای شوهرش جوراب و برای پسرش یه تیشرت خوشگل و شکلات.

برای برادرشوهری هم یه جعبه شکلات مرسی!

وااااااااااای انقد ذوق کردیم که نگو!

بعدشم رفتیم همون پارک پروازو شام خوردیم و قدم زدیم.

خلاصه که تعطیلات خوبی بود.

مخصوص همسری:

عشق من نمی دونی چقدر کنار تو بودن برام شیرینه وقتی سایه حمایتت رو همه جا حس می کنم پر می شم از امنیت.وقتی به خواهرت می گی خانوم گلی هر کجا بخواد بره می رسونمش و اون می گه خوب شما ماشین دارید و تو می گی حتی اگه نداشتیم کولش می کردم دلم می خواد همه دنیا رو تقدیمت کنم.وقتی شبا مست خوابی و می گم آقاگلی خوابم پریده.انقدر نوازشم می کنی تا چشام خمار خواب می شه و آخرین جمله ای که ازت به یادم می مونه اینه که خوابت گرفت عزیز دلم؟وقتی تو داری درس مس خونی و من دارم پایین شلوارتو می دوزم تو درسو ول می کنی و میای یه ماچ آبدار می کنی و من هاج و واج نگات می کنم و تو با شیطتنت می گی خوب چیه؟دلم تنگ شد!

آخه تو بگو من چطوری می تونم شاکر این همه عشق باشم.دوست دارم دوست دارم دوست دارم...

+ تاريخ شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت نويسنده خانوم گلی |

سلام سلام!

من بهترم!یعنی دیروز تا قبل از ظهر داشتم دیوونه می شدم و چشام باد کرده بود این هوا! مونده بودم چجوری برم تولد.مخصوصا که فهمیدم آقاگلی دوباره باید اون آزمایش مسخره رو انجام بده برای بار سوم! تا اگه این بارم منفی بشه دیگه مطمئن مطمئن می شن که تموم شده!شما براش دعا می کنید؟وای بازم قرنطینه و وسواسهای آقاگلی که حتی ظرفاشو می کنه یه بار مصرف و سفره شو می ندازه اونور که نزدیک من نباشه!

دیروز نزدیک ظهر آقاگلی زنگ زد!تا گفتم الو حال زارمو فهمید.طفلی خودشم که حال خوبی نداشت.قطع که کرد بعد از نیم ساعت دوباره زنگ زد.این دفعه سرحالتر بود یا لااقل اینجور نشون می داد.گفت خانوم گلی ناهار درست نکن من از بیرون کباب می گیرم میام ناهارو با هم می خوریم بعدم خودم می رسونمت تولد!یه لحظه قند تو دلم آب شد. ظهر من آماده شدم تا آقاگلی اومد یه ناهار خوشمزه با هم خوردیم و بعدم آقاگلی منو رسوند من فکر می کردم از اونور می ره خونه مامانش که نزدیک بود که گفت من می رم شرکت دوباره.خیلی کار دارم.فقط اومدم با تو ناهار بخورم و برسونمت.من دیگه کم مونده بود بغض کنم. یه انرژییی گرفتم که باورنکردنی بود.آها راستی شب قبلشم برای خواهرشوهرم کی ک مر غ و گ ردو که سیندخت جون یاد داده بود درست کردم.سیندختی دستت درد نکنه معرکه شده بود.همه به خواهرشوهرم می گفتن این همه غذا یه طرف این کیکه یه طرف.خلاصه به 30 نفر دستورشو دادم!!!اعتماد به نفسم کلییییییییییی رفت بالا! مخصوصا که نون تستشو نون تست گوجه ای گذاشتم.موادشم یه چیزایی اضافه کردم.هویج پخته و فلفل دلمه ای و گوجه فرنگی اضافه شد.هم رنگی شد هم خوشمزه!

مهمونا که اومدن کلی بزن و برقص کردیم ماشاللا تقریبا 20 تا بچه بودن اون وسط!!!!اوففف دیگه سرسام گرفتیم. ولی بهشون خیلی خوش گذشت.منم کادو برای پسر خواهرشوهرم سه جلد کتاب،یه ظرف غذای مرد عنکبوتی،یه کیف مرد عنکبوتی بردم.که تو کیفو پر از خوراکی کرده بودم!انقدر خوشش اومد.هی اومد بوسم کرد.بعد از رفتن مهمونا یه خورده موندیم من و دو تا خواهرشوهرام خونه رو یه کم مرتب کردیم و بعدم همسر جونی اومد دنبالمون رفتیم خونه مادرشوهری.یه یک ساعتیم اونجا بودیم و اومدیم.شب موقع برگشت هوا معرکه بود.بارون و نسیم بهاری و سکوت!خواهر شوهر کوچیکه هم یه سی دی باحال برامون زده بود قری!کلی با آقاگلی تو ماشین رقصیدیم.یاد شب عروسیمون افتاده بودیم که تو کاروان ماشین عروسمون دست آقاگلی رو تو ماشین گرفته بودم و حین رانندگی دوتایی می رقصیدیم.

خلاصه من این حس خوب و اون همه انرزی رو مدیون مهربونیای همسر عزیزم هستم.دوست دارم عشق من و ممنونم!

+ تاريخ چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت نويسنده خانوم گلی |

نمی دونم این دل گرفته از کجا پیداش شده که این چند روز گریبانمو گرفته!انگار همه ش منتظر یه بهانه ام که اشکام روون شن.بهانه هایی که تو شرایط عادی اصلا برام مهم نیستن! دیشب یه سر رفته بودیم خونه مادرشوهرم.دیروز حال داشتم یه کیک شکلاتی پختم برای تزئینشم کلی سلیقه به خرج دادم.اونو بردم خونه مادرشوهرم.از اونجا هم همه رفتیم پارک شامو اونجا خوردیم.

تو جمع،حتی جلوی آقاگلی خیلی خوبم و زیاد به روم نمیارم اما...مطمئنم آقاگلی به ذهنشم خطور نمی کنه که حالم انقدر خراب باشه.

فردا خواهرشوهرم تولد زنونه گرفته برای پسرش.برخلاف همیشه که ذوق داشتم اینبار نمی دونم چرا اینجوریم.هیچ دلم نمی خواد برم!خیلی احساس تنهایی می کنم!!!این واقعا عجیبه.

این بغض لعنتی هم داره خفه م می کنه.

دلم خیلی یه خواهر می خواد.

 

+ تاريخ دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت نويسنده خانوم گلی |

سلام...

مامان و بابای عزیزم پنجشنبه رفتن ترک یه.دلم بدجوری بیتابیشونو می کنه.جمعه که دیگه داشتم دیوونه می شدم!ناهارمم با اشک خوردم!طفلکی آقاگلی رو هم خیلی اذیت کردم.گفت بیا بریم خونه مامان من.اونجا دلت باز می شه.گفتم نه.دیگه عصر جمعه رفتیم بیرون.بردم اولین معجون فروشی تهران.خیلی خوشمزه بود مخصوصا با اون بازیهایی که موقع ریختن معجون درمیاورد.رفتیم رستورانی که در نظر گرفتیم برای سالگردمون رو دیدیم البته این یه هفته موسیقی نداشتن ما هم گذاشتیم وقتی برگشتن به برنامه های عادیشون بریم یه سری بزنیم.اما فکر نکنم سالگردمون اونطوری که فکر می کردیم بشه.دلیلش رو توضیح می دم.

دیروز از صبح دلم گرفته بود.منتظر آقاگلی بودم بیاد باهاش درددل کنم.وقتی اومد قرار بود بریم شهر.وند خرید.رفتیم و تو راه احساس کردم آقاگلی بینهایت خسته ست.با وجود حال گرفته خودم سر به سرش می ذاشتم.دیگه منم درددل نکردم تا اینکه دم میوه فروشی گوشیش زنگ خورد.مامانش بود.صحبتش داشت طولانی می شد که من گفتم می رم میوه بخرم.

وقتی داشتم میوه ها رو حساب می کردم همسری در حالیکه گرگرفته بود و همچنان داشت با گوشیش صحبت می کرد اومد که میوه ها رو ببره...

شارز گوشیش تموم شد و تلفن قطع شد.چیزی ازش نپرسیدم.گفتم بذار خودش بگه هروقت حالش بهتر شد.که گفت نمی دونم از دست اینا چکارکنم.داره مامان و بابامو سکته می ده!

منم منتظر بودم.فقط پرسیدم چی شده آقاگلی؟

و انگار منتظر بود...

 

ادامه اینجا

+ تاريخ یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت نويسنده خانوم گلی |

سلام سلام!

بابا شیطون چیه؟شما مظلومتر از من دیدین؟

دیروز شاممو درست کردم و سر ساعت 5 آژانس دم در منتظرم بود!قبلش یه اس ام اس به آقاگلی دادم دیدم جواب نداد فهمیدم جلسه ست پس هنوز نرفته!ساعت 5:25 دم شرکتشون بودم.رفتم پشت یه درخت کمین کردم!!!هر کی رد می شد یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم می کرد!یه آقای پشه کش فروش هم گیر داده بود به من!تصور کنید اگه آقاگلی میومد بیرون می دید یه آقایی پشت درخت داره می گه خانـِم توروخدا یکی بخر!!! ولم نمی کرد!گفتم آقا برو نمی خوام الان منو می بینه!(در حالیکه چشمم به در شرکتشون بود!!!)اون آقا پشه کش فروشه هم فهمید با یه آدم شخیص سر و کار داره خودش رفت با یه نگاه متعجب!بعد از اون یه پشه کش فروش دیگه اومد دیگه داشتم موهامو می کندم  تا اونم رفت و بالاخره سر و کله آقا گلی پیدا شد که با سرعت نور می دویید!تا 6 بیشتر وقت نداشت بره جواب آزمایشو بگیره!منم دوان دوان دنبالش!فکر کنم قیافه م خیلی دیدینی بود! اس ام اسهامم از قبل نوشته بودم اولیشو فرستادم: اوووووووووووووه چقدر تند می ری!دیدم نخیر جواب نمی ده!دوباره:آقاگلی!

اصلا گوشیشو نگاه نمی کرد!

داشت از خیابون رد می شد منم مثل تو این فیلما جلو ماشینا رو می گرفتم که گمش نکنم! ماشینشو جای همیشگی پارک نکرده بود.به همین خاطر خطر گم کردنش بود با اون سرعتی که می رفت.یه میس کال براش انداختم انگار نه انگار!دیگه داشتم از نفس می افتادم و آقاگلی همچنان می تاخت! کوچه هم سربالایی!عرقی کرده بودم که نگو!هی زنگ می زدم جواب نمی داد دیگه بی خیال تعقیبم شدم انقدر زنگ زدم که جواب داد.منم نفس نفس زنان:آ...قا....گلی...وای....سا....چقد...تند....می ری....یهو وایساد برگشت عقبو نگاه کرد و منو دید که با نیش تا بناگوش باز و عرق کرده و نفس زنان دارم می دوام! همونجا زد زیر خنده!!!گفت دخترررررررر!فکر کردم دیگه این جینگیل بازیا رو گذاشتی کنار خانوم شدی!چرا انقد شیطونی می کنی.تو چرا دنبال من راه افتادی؟

منم که فقط هن هن می کردم!

دیگه انقدر خندید گفت همه ش داشتم با خودم می گفتم کاش خانوم گلیم میومد.چرا امروز مثل همیشه اصرار نکرد که بیام نگو خانووووووووم بازم نقشه دارن!آخه من از دست شیطنتای تو چیکار کنم! منم همه ش اینجوری: گفتم خوب دلم شنید دلت خواست من بیام زودی منو کشون کشون آورد!

خلاصه خوب شد رفتم می گفت استرس جواب آزمایشو داشتم.دیگه با این جانگولر بازی من یه کمی یادش رفت تا رسیدیم.جوابو گرفتیم و بردیم پیش دکتر که گفت پاشو برو تو هیچییییییییییت نیست!خدا رو شکر.

بعدم من طبق معمول رفتم سراغ مانتو که باز اونی که من می خواستم پیدا نکردم .دیگه تصمیم قطعی گرفتم یه کم لاغر شم چه معنی می ده!!!! می خواستم خودمو تنبیه کنم مانتو نخرم تا لاغر شم ولی آقاگلی اصرار که نــــــــــــــه!باید بخری!حالا به خاطر همسری می خرم!به خاطر همسریها!

 

+ تاريخ چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت نويسنده خانوم گلی |